تبليغاتX
وقتي كه رفتي بي كسي را تازه فهميدم ...با رفتنت دلواپسي را تازه فهميدم...بغضي غريب از جنس باران در گلويم ماند ...ابري سترون قله هاي عشق را پوشاند...باد خزان پيچيد و دست ياس پرپر شد...تك شاخه افسرده احساس پرپر شد...من ماندم و يك آسمان فانوس دلتنگي شبهاي بي تو بودن
شبهاي بي تو بودن
به غمستون دلم پا بذار......جاي غم يه گل شادي بکار
آخرين پست
 

نشد يه قصري بسازم ، پنجره هاش آبي باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره

نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ رو بو کنیم

.....................................

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدا شما

 

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به مهماني گنجيشك ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنيست



با تشکر از تمام دوستاني که تو اين مدت همدل و همراهم بودند....واسه تک تکتون آرزوي سعادت و موفقيت مي کنم
نازنينان چه دعا بهتر از اين
گريه تون از سر شوق
خنده تون از ته دل
هر غروبتون دلشاد

2 نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 23:21  توسط ياسي | 
بعد از تو

بايد کنار خاطره ها ايستاد
بايد کنار خاطره ثاقب را
در گوش ساعات و سال
در گوش سالها و سفرها خواند
بايد تمام سفرها را با نام خاطره آغازيد
اي خوب روزگار شيدايي
در دل هواي با تو بودن
در سر هواي تو را ديدن
بعد از تو، روزهاي من
ستوه و تنهايي است
بعد از تو پنجره غمگين است

بعد از تو ، خآطره ها و سراب ديدارت
بعد از تو سال من قرني
بعد از تو ساعتم ساليست
بعد از تو خاطره هاي تو خواهد ماند
بعد از تو.... بي تو.... هر آوازي
آواز ياد تو و ....درد پاييز است
بعد از تو فصل پاييز است
بعد از تو ...فصل پاييز است ...

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 17:52  توسط ياسي | 
ايكاش

 

من آن ناخوانده آوازم... صدای زخمی سازم...

 به دنبال صدایم باش ... برای تو اگر رازم...

من آواز بیابانم ... صدای بغض بارانم ...

 بریده از نیستانم ... غمی دارم که می خوانم ...

صدای بغض بارانم .... مرا بشنو که می بارم

 بمن از من شکایت کن ... مرا از من حکایت کن ...

 از این دریای دل تنگی ... به یک جرعه قناعت کن ...

ايكاش ميتوانستم به سكوتخانه دلم سفركنم تا در آنجا هياهويي بر پا كنم و ايكاش پرنده اي بودم كه ميتوانستم در كاشانه قلبم به پرواز درآيم تا بتوانم با صداي سايش بالهايم سكوت مرگبارش را كه نشانگر لحظات تاريك دلتنگي ام است به هم بريزم .

ايكاش قلمم شاعر بود!
كه با شعرهاي سرخش ميتوانستم ديوارهاي خاكستري زندگي ام را كه به رنگ تنهايي است لاله گون كنم .

ايكاش هيچگاه بوي آشناي غربت به مشامم نميرسيد و ايكاش همه چيز با جا گذاشتن بار غربت در كوپه تنهايي قطار زندگي رنگ ميگرفت ؛ و ايكاش بار غربت در اين كوپه جا ميماند !

ايكاش هيچگاه به چشم غربت خيره نميشدم ، ايكاش پاسخ اولين سلام دلتنگيهايم را نميدادم و ايكاش هيچوقت به تنهايي ام اجازه همسفر شدن در راه زندگي ام را نميدادم .

ايكاش ميتوانستم غبار سرد بي وفايي را از چهره جهان بشويم و ايكاش ميتوانستم گرماي محبت و دوستي را براي جهانيان تفهيم كنم و ايكاش ميتوانستم تمام نبودنها را فقط براي
بودن ببينم !...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 12:9  توسط ياسي | 
خاطره ها .....

 

امشب دوباره عطر تو را بو کردم
خاطراتت دوباره زنده شد
و به یادت اشک ریختم
چقدر جایت کنارم خالی شد
و من
در حسرت نگاه معصومانه ات ماندم
امشب دوباره عطر تو را بو کردم
یادم امد که با من بودی
دوباره با غم خو کردم
کاش می امدی
ومن
از شوق به اسمان می رفتم
باران می شدم
قطره ای
روی رخت می گشتم
عطر تو در فضا می پیچید
ومن... همیشه عطر تو را بو می کردم

 


ياد تو پر شده در خاطره ها

می نوازم يادت را...   رد پای تو هنوز مانده بر روی غروب لحظات         

تو نرفتی زينجا       ياد تو پر شده در خاطره ها .....        

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 0:45  توسط ياسي | 
من بي تو اي عشق تنها ترينم

ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمياد!؟

تو پر کشيدي ، مثل کبوتر
وقت غروبه گلهاي پرپر

بي تو مي باره اندوه غمها
رنگ غروبه تموم دنيا

بر شانه شب من گريه کردم
گفتم که بي تو پاييز دردم

2 نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 9:58  توسط ياسي | 
مينويسم با سکوتم

مينويسم با سکوتم مثل رويا مثل يه خواب

خطی از دلتنگی خويش نامه ای نوشته بر آب

از غروب و غربت من از يه راه دور و دشوار

برسه به دست طفلی که نشسته کنج ديوار

پشت ديوار سکوتم جاده های جستجو هام

جايی که شکسته ميشد قلکای آرزوهام

توی کوچه باغ لبخند کوچه گريه و بازی

شب آرزو شمردن خنده های بی نيازی

مينويسم تا بدونی من به دنبالت دويدم

رفتم و رفتم و رفتم اما هيچ وقت نرسيدم

تو همون گل سپيدی که يه شب باد با خودش برد

همون تفسير نجيبی که توی آيينه پژمرد

کاش ميشد مثل تو باشم ساکت و صبور و ساده

با تو هستم ای خود من ای دل هميشه عاشق

 بی تو من مثل يه نامه به خط آخر رسيدم 

اما حتی توی خوابم يه نفس تورو نديدم

 

          
هوای ابر پاییزم ... به آسانی نمی بارم

 ولی با تو فقط با تو... هزاران گفتنی دارم

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 10:31  توسط ياسي | 
بعد از تو

بعد از تو از كدام دريچه

                        آسمان را به تماشا بنشينم                      

 و با كدام واژه عشق را معنا كنم                                

 بي تو                                

همه ي فصلها خاكستري                                                   

و همه ي ستاره ها خاموشند                             

كيفر شكستن دل من چند جاده غربت                             

و چند آسمان تنهايي است                              

باور كن                             

من هنوز هم                         

به صداقت چشمان تو ايمان دارم.                       

 

  من آن شکوفه ی اندوهم
کز شاخه های یاد تو می رویم
شب ها ترا به گوشه ی تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم.
..و
دلم گرفته است...
دلم گرفته است....

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 20:6  توسط ياسي | 
اشک من بيا منو ياري بکن

گریه کن ای دیده ی در خون نشسته
ناله سر کن بغض در گلو شکسته
رفته اون که همدم و همراه من بود
سخته رفتن بی تو با پاهای خسته
وقتی رفتی نبض لحظه بی صدا شد
قامت من با شکستن آشنا شد
وقتی رفتی در به روی قصه وا شد
قصه ی غم قصه ای بی انتها شد
کاش میذاشتی سر رو شونم نازنینم
کاش می موندی ای امید آخرینم
باورم نمیشه هرگز این جدایی
باورم نمیشه رفتی که نیایی
رفتی و تو گوش من زنگ صداته
همدم بودن من خاطره هاته

 

چشمهايم را ميبندم
تو مي آيي
و باز ميکنم
تو نيستي
من ميخوام براي هميشه بخوابم

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 18:55  توسط ياسي | 
قدم قدم جدائيمون به مرز باور ميكشه

 

ديشب...
ديشب گريزمن زمن ازفكرتو بود
دلواپسي درقلب من ازهجرتوبود
ديشب نگاه تارمن صدها سخن داشت
اودررخ هرآينه شكوه زمن داشت
ديشب به چشمانم به جاي اشك خون بود
درحسرت ديدارتو دردل جنون بود
ديشب نبود همصحبتم جزيك قناري
اوهم براي ديدنت بي تاب, آري
ديشب غم ناديدنت ديوانه ام كرد
فكرنگاه پاك تو ويرانه ام كرد
ديشب زهجران تو بازبيمارگشتم
درآتش عشقت زعشق بيزارگشتم

پ . ص . ت . رامين

کسی نیست
 
بیا زندگی را بدزدیم , آنگاه
 
میان دو دیدار تقسیم کنیم
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 21:58  توسط ياسي | 
يه لحظه خاطراتت ، از خاطرم جدا نيست
 
حس تو   نبض تو  دست تو  خاطره شد
عشق تو  ياد تو  اسم تو   خاطره  شد
مثل يه قصه زيبا مثل يه خواب كوتاه 
من اسم تو گذاشتم قشنگترين اشتباه 
بى تو هر لحظه من شكسته بى صدا بود
اين خنده ها دروغه بى تو شادى كجا بود
حس نوازشتو هنوز رو پوست منه
گرمى خوب دستات من و آتيش مى زنه
روزاى شادى و عشق حيف كه چه زود مى گذره
از قصه من وتو چى موند به جز خاطره
يه قاب عكس خالى زير غبار هميشه
نرفته از ياد آينه هنوز رنگ نگاهت
رفتى تو از زندگيم انگار كه يه خواب بودى
تو لحظه هاى عمرم افسوس كه كم ياب بودى
مى دونستم از اول اين رسم زندگى نيست
خوشبختى ها زود گذر هرگز هميشگى نيست
به دنبال يه رويا كه هرگز دست نيافتنى بود
مى دونستم از اول قلبم شكستنى بود 

 

پشت درهايی که امتدادشان میرسيد به آخر نگاه تو
بارها شکست قلبم
بارها خود را در تکه هايش ديدم
بارها صدای آمدن پا را
صدای خشخش برگها را شنيدم
خواستم لب بگشايم
از چيزی بگويم که سالها پشت درها مانده
اينک تنهايم،
پشت همان درها
تنهايی را درک میکنم
و صدايم را آنچنان در گلو میفشارم که ديگر
شکستن تکه های قلبم را هم نمیشنوم

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 23:32  توسط ياسي | 
كجايي مرحم دردم ....
شكسته شيشه قلبم ، كجايي مرحم دردم
تو را در غربت عشقم غريبانه صدا كردم
صدا كردم تو را هستي شنيدي و گذر كردي
مرا آواره و تنها گداي در به در كردي
تو را در نم نم بارون درون كنج تنهائي
پرستيدم وجودت را دليل شور و شيدايي
درون اين قفس هر شب تو بودي و خداي تو
كوير خشك بيتابي صداي آشناي تو
دل من با نگاه تو چو گلخانه شكوفا شد
نگاه دلرباي تو بهار سبز رويا شد
تو چون دريايي بي پايان دل من قطره اي بارون
نمي بيني اسيرت را در اين تاريكي زندون
ستاره بودي و هر شب درون قاب چشمانم
طلوع ميكردي و هر دم شدي آرامش جانم
مرا تنها رها كردي ، چرا رفتي ؟عزيز دل!
تو را پيدا نخواهم كرد خيالي ، نازنيني
خيال باغ رويائي پر از افسوس يك باور
 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 16:38  توسط ياسي | 
افسوس

تنها ترا از يك برگ

با بار شاديهاي مهجورم

در ابهاي سبز تابستان

ارام مي رانم

تا سرزمين مرگ

تا ساحل غمهاي پاييزي

در سايه اي خود را رها مي كنم

در سايه بي اعتبار عشق

در سايه فرار خوشبختي

در سايه ناپايداري ها

شبها كه تنهايم

با رعشه هاي روحمان، تنها

در ضربه هاي نبض مي جوشد

احساس هستي،هستي بيمار

‹‹در انتظار دره ها رازيست››

‹‹در اضطراب دست هاي پُر،

ارامش دستان خالي نيست

خاموشي ويرانه ها زيباست››

اين را زني در ابها مي خواند

در ابهاي سبز تابستان

گويي كه در ويرانه ها مي زيست

ما يكديگر را با نفسهامان

الوده مي سازيم

الوده تقواي خوشبختي

ما از صداي باد مي ترسيم

ما از نفوذ سايه هاي شك

در باغهاي بوسه هامان رنگ مي بازيم

ما در تمام ميهماني هاي قصر نور

از وحشت اوار مي لرزيم

اكنون تو اينجايي

گسترده چون عطر اقاقي ها

در كوچه هاي صبح

بر سينه ام سنگين

در دستهايم داغ

در گيسوانم رفته از خود،سوخته،مدهوش

اكنون تو اينجايي

چيزي وسيع و تيره و انبوه

چيزي مشوش چون صداي دور دست روز

بر مردمكهاي پريشانم

مي چرخد و مي گسترد خود را

شايد مرا از چشمه مي گيرند

شايد مرا از شاخه مي چينند

شايد مرا مثل دري،بر لحظه هاي بعد مي بندند

شايد...

ديگر نمي بينم.

ما بر زميني هرزه روييديم

ما بر زميني هرزه مي باريم

ما ‹‹هيچ›› را در راه ها ديديم

بر اسب زرد بالدار خويش

چون پادشاهي راه مي پيمود

افسوس،ما خوشبخت و اراميم

افسوس،ما دلتنگ و خاموشيم

خوشبخت،زيرا دوست مي داريم

دلتنگ،زيرا عشق نفرينست!...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1384ساعت 10:5  توسط ياسي | 
خدايي کن که در محراب دل تنها تو هستي

معجزه ی نشد
برای دلخوشی های روزهای بی کسی دنیا
معجزه ی نشد
برای پایان روزهای خشک
حتی قطره ایی باران نبارید
معجزه ی نشد
حتی برای فراموش کردن اسم تو
معجزه ی نشد
برای تحمل عذاب تنهایی بی تو
معجزه ی نشد
برای غرق شدن در دریای چشمان تو
معجزه ی نشد
برای تکرار روز های داشتن تو

تو انتظار جاده ها نشسته ام
ببين از اين فاصله ها چه خسته ام
اي روح سبز شاخه ها، اي عطر خوب لحظه ها
به نبض سرخ قلب تو وابسته ام
به اعتبار بودنت ، به عادت شنيدنت
گل ميده باغ پنجره ، وقتي مي خوام ببينمت
آه اي طليعة بهاري
تو اين خزون روزگار
براي شعر زندگي واژه بيار
من به فتح اسم تو دلبسته ام
از بند اين همه غرور گسسته ام
براي اولين كلام
تو بهترين بهانه اي بخاطرت سكوتمو شكسته ام
نميشه اين غريبه رو رها كني تو نيمه راه
نميشه اين شب زده رو رها كني تو بغض باغ

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1384ساعت 21:37  توسط ياسي | 
دل ديوانه ي تنها ....دل تنگ

 ناله از درد مكن
آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه ي تنها دل تنگ

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلم گرفته و هر سوي خانه‌ام ابريست
دلم گرفته و گريه دواي دردم نيست
حريف ني لبك و سوز دل نمي‌گردم
ولي درون دلم بذر صبر پروردم

دلم گرفته، دقايق هنوز در راهند
و عاشقان شقايق هنوز در راهند
دلم گرفته، كسي نيست، جاده بي‌رنگ است
دلم گرفته و اين قلب ساده بي‌رنگ است
هميشه مانده‌ام اينجا، هميشه مي‌مانم
عبور مي‌كند آيا كسي؟ نمي‌دانم!

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1384ساعت 12:12  توسط ياسي | 
نامي دگر به جز تو با قلبم آشنا نيست
رخصت بده که بشکنم غرورم و به پای تو ... فرصت بده که جون بدم به حرمت صدای تو ... مهلت بده تو شهر تو دوباره دربدر بشم ... از اشتعال بوسه هات یه تل خاکستر بشم ...بذار  که رنگ گونه هات منو به مسلخ بکشه ... بختک سرد بی کسی از رو دریچه رد بشه ... با رخصت نگاه تو البرز و از جا می کنم ... رو خواب شب خط می کشم به قلب فردا می زنم ...نمي ذارم  دست نسیم به گرد عطرت برسه ... برای از طرح رد شدن فکر نوازشت بسه ... بودن تو غنیمته حتی برای یه نفس ....نذار  که بی تو کم بشم تو ازدحام این قفس ... فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بزارم ... جراحت هجرتت و پشت سرم جا بزارم ... کمی کنار من بمون فرصتمون خیلی کمه ... بدون همراهی تو شکستنم دم به دمه

 

مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم
مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم
مي‌تونم رو شونه‌هاي مردونت، دردامو با هق‌هقم خالي كنم
مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم
مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم
مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده
مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده
مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه
مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمومهتابي كنه
مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
مي‌تونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1383ساعت 21:12  توسط ياسي | 
رفتي و تك عابر اين جاده ها كردي مرا ... بعد تو من ماندمو يك جاده ي بي انتها

نيامدي و آفتاب هميشه در نگاه من شكست

وچشم خاطره براي بغض من گريست

راستي چشمهاي تو مسافر ديار كيست

و كوله بار شوق من بدوش كيست

بگو كه از كدام زاويه نجابت و غرور ديدنيست

بيا دوباره ناز كن كه من دوباره بشكنم

وبي تو قلب من دروغ كوچكيست

بيا دروغ من شكستني ست

براي تو مي‌نويسم، نه به پاس صبوري‌ها و دلگرمي‌هاو نه حتي به پاس رنگي كه به زندگيم بخشيدي، كه در برابر همه‌ي اينها واژه‌ها از بار حقارت خرد مي‌شوند. براي تو مي‌نويسم تا حتي واژه‌ها را در ستايشت از دست نداده باشم.

بايد بنويسم اما دلم از واژه‌ها خون است. بايد بنويسم و اين بار شعر هم ياري نمي‌كند. گويي واژه‌ها نيز با من قهرند، اما بايد بنويسم... براي همه از بزرگي خويش در پناه تو گفتم، حال از كوچكي خويش مي‌گويم در برابر تو. همه بايد بدانند... بايد بنويسم، دردناك است، گاهي واژه‌ها تنها چاره‌اند.
چشمانت را ندارم اما شور نگاهت هميشه با من است، صدايت را ندارم اما سحر كلامت جاودانيست. حضورت را ندارم اما گرمي لبخندت بر وجودم نقش بسته. با اين همه باز گاهي به واژه‌ها دل مي‌بندم.    مي‌دانم عزيزم مي‌دانم حقيرانه است. . من براي خوب بودن تلاش مي‌كنم و در اين كارهميشه نوعي خستگي هست. تو طراوت لبخندي و من تو را به خستگي‌هايم مهمان مي‌كنم. چه كنم؟ جز تو مرا پناهي نيست ...

 

                                              

                   

 

                                              سكوت فاصله يعني غياب لبخندت
                                              گاهي در اين سكوت، اسير كلام مي‌شوم

شراره‌ي زيباي عشق پاك و سوزانم
بدون تو چون شعله بي‌دوام مي‌شوم

تو خورشيدي و من شمع نيمه‌جان كهنه‌اي
تو ذره ذره طلوع مي‌كني،من قطره قطره تمام مي‌شوم

هميشه كلامم حديث ترس و تشويش است
من بي تو اسير ترسِ مدام مي‌شوم

شاعرم پر از غرور و باز هم كنار چشمانت
كمي دچار ترس اولين سلام مي‌شوم

 

                                                  

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 20:19  توسط ياسي | 
يك فنجان تمنا

 

 با من بمان

 تو شب  خيس مژه هام  يه شب بيا  قدم بزن

 با رقص  تلخ اشك من ساز دوست دارم بزن

 اتاق  آرزوهامو خيلي مرتب  چيدمش

 بيا و با يه چشمكت ، اتاقمو بهم بزن

بگو دوسم داري يا نه ؟ يه جور بهم نشون بده

 بقيه ي زندگيمو با اين جواب  رقم بزن

به جاي  ابرا واسه تو شب تا سپيده باريدم

 به خاطر هر كي مي خواي  تو لااقل يه نم بزن

اون عكسي  كه ازم ديدي  توش  يه چيزايي  كم داره

 تو جاي من  رو گونه هام  هاشور زرد غم  بزن

بگو تو زندگيت كيه  رد نشو از سوال من

 زير جواب نقره ايت  چند تا برام قسم بزن

عاشقي  سخت و آسونه ، بستگي  به دلت داره

 دوس داري بهتر بدوني  يه سر به اين دلم  بزن

 پيش خودت  نگو كه  عشق  هميشه عشقاي  قديم

 بيا يه بار از عشقاي  قشنگ  حالا دم بزن

زخم تو ،  زخمتو  مي خوام ، هر دو واسم مقدسه

چه خنجرو ، چه عشقتو ،  فقط واسه خودم بزن

يه وقت اگه تنها شدي  با عشق و ساز و زمزمه

به خاطر من يه بارم ،‌من به تو مي رسم بزن

 

چشمهايم را مي بندم و به دنياي با تو بودن پا مي گذارم ....صدايت را با گوش جان مي شنوم صدايي که مرا به خود مي خواند به دور از دنياي گرگ و ميش جايي دور تر از دنياي بودن يا نبودن جايي که بودن خويش را در وجودت معني کنم...به عقربه رقاص زمان نگاه مي کنم که بدون توجه به من مي رقصد و مي رقصد......صداي قلبم را مي شنوم که مي گويد....صدايم کن صدايم کن.....و من هنوز منتظرم

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 14:13  توسط ياسي | 
خسته ام

خسته ام. آنقدر که ديگر بوي ياس مستم نکند.

آنقدر که ديگر طراوت گل سرخ شادابم نکند

خسته ام .آنقدر که ديگر با باد حرف نزنم ،

به بلنداي سرو نگاه نکنم،

آنقدر که ديگر به هيچ نادرستي اعتراض نکنم

و از هيچ درستي دفاع نکنم.

خسته ام. آنقدر که بي دليلِ اتفاقات را پذيرا باشم. آنقدر که حتي .... آنقدر که دلم بگيرد.

و آنقدر که آسمان و ابرهايش هم مرا نشناسند.

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 14:31  توسط ياسي | 
دلتنگم و تو انقدر نيستي كه گويي هرگز نبودي

 ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه آوردن هر بهانه

دلم تنگست برای خودت ، جادویت ، سرزنشت، هر چه به جز نبودنت

باز كن پنجره را و به مهتاب بگو

صفحه ي ذهن كبوتر آبيست خواب گل مهتابيست

اي نهايت در تو، ابديت در تو

اي هميشه با من تا هميشه بودن

باز كن چشمت را تا كه گل باز شود

قصه زندگي آغاز شود

تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است

فصلها بي معني آسمون بي رنگ است

سرده سرد است اينجا باز كن پنجره را

باز كن چشمت را گرم كن جان مرا

اي هميشه آبي،اي هميشه دريا ،اي تمامه خورشيد

اي هميشه گرما سرده سرد است اينجا باز كن پنجره را

اي هميشه روشن باز كن چشم ما را

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1383ساعت 18:24  توسط ياسي | 
انتظار

غروب است
آسمان هنوز بی صبرانه در انتظار است
من در کنار این دلشوره
این آسمان ، این کوه ها
به انتظار تو دل خوش کرده ام
آیا؟؟
در خاطراتت نامی از من مانده؟
در خلوتت با من
کدام رنگ را می بینی
کدام بو تو را مستانه غرق خودش می کند

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت 16:8  توسط ياسي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
...

نوشته های پیشین
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
پیوندها

  پسری از آسمان
  جیغ
  دل نوشته های يک دل
  غنچه
  کلک خيال انگيز
  آستان جانان
  شب مهتابي
  سرزمین اسرار
  پاییز
  .: نازی و نازگلک :.
  یکی مثل تو
  پسری تنها
  عشــــــــــق + عشــــــق
  يك فاحشه ... يك پيامبر
  فتو بلاگ رامین
  قطره قطره
  دنیای کوچک من
  کاش قلب در چهره انسان نمایان بود
  شعر و احساس
سمیرا همیشه در قلب و وجود من ماندگاری...
  نیستان
  خانه دوست کجاست؟؟؟
  ...::: شبهای مهتابی :::...
  تارا و سیاوش
  روی پلکه شب
  یاس
  دلبستگان
  ماه شب چهارده
  عشق *شعر* ساخت لوگوي مجاني
  آلاچيق
  تك ستاره
  التماس
  یادداشتهای پراکنده یک عاشق ولگرد!
  عاملیت مجاز پخش سوتی!
 
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

#FFFFFF